آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

Mr Bus

پنجشنبه 15 دی ماه سال 1390
من رفت و آمد با اتوبوس رو به هر وسیله دیگه ترجیح میدم؛چون تو اتوبوس خیلی راحت و بدون سروصدای دستفروش ها که تو مترو هستن میتونم غرق افکارم بشم و کلی با اخلاق و حرکتهای مردم آشنا بشم.
چون معمولا هم من ایستگاه اولم یک صندلی با دید مناسب به تمام نقاط اتوبوس انتخاب میکنم :دی
افراد تو اتوبوس چند نوع هستن:
عشقولانه:دختری که موبایل دستش و مدام اس ام اس میده و حرف میزنه؛
 جمعیت معمولا 4 تا 5 نفر در هر اتوبوس
کارمندی:صورتهای براق و شفاف در نوبت صبح و صورتهای پکیده و سیاه در نوبت شب
جمعیت گاهی زیاد گاهی هم زیاد نه :دی
میانسال:این افراد معمولا خانه دار هستن و از خرید روزانه میان و از جنسهای بازار و مغازه ها میگن
جمعیت این قشر معمولا در نوبت عصر و شب زیادتره؛
همه اینارو گفتم تا یه زمینه ای بدم به ذهنتون برای آشنایی با Mr Bus :دی
چندوقتی هست که یک راننده جدید به گروه راننده های اون خطی که مسیرهمیشگی من هست اضافه شده؛
حدودا 26 سالش باید باشه؛نکته اصلی قضیه اینه که این Mr Bus بینهایت خوش پوش و خوش تیپ هستش؛به نظرمن بین تمام راننده هایی که من دیدم رتبه عالی میاره؛همیشه من با یک عالمه سوال تو ذهنم به Mr Bus نگاه میکنم؛چرا اومده سراغ این شغل؟یعنی علاقه داره یا از زور بیکاری؟
واقعا طوری هست که اگر تو خیابون کسی ببیندش حدس بزنه مهندسی چیزی باشه؛
البته چندبار سوتی دادم و Mr Bus متوجه نگاه من شده از تو آینه.
مامانم میگه شاید کار نبوده اومده راننده شده
خلاصه اینکه پریروز که داشتم میومدم خونه و سریع خواستم برم سوار اتوبوس بشم؛اما مطمئن نبودم اتوبوس به مسیر من میخوره یا نه(آخه اتوبوس از پشت بود و منم حال نداشتم برم جلوی اتوبوسو بخونم)
دیدم کنار اتوبوس دوتا مرد دارن باهم حرف میزنن؛رفتم گفتم ببخشید این اتوبوس کجا میره؛تا مرد روشو کرد به من دیدم ای دل غافل اینکه Mr Bus خودمون :))
نمیدونم چرا یجوری نگاه کرد و بعدش خندید :دی
منم تو این فاصله محو کفشهای براق و شیک Mr Bus شده بودم و داشتم کم کم از کفش خودم خجالت میکشیدم که چرا انقدر براق و تمیز نیست
اون سریع رفت سوار شد و منم زودی سوار شدم؛اما دیدن کفش هاش و اون نگاهش چندتا سوال دیگه به سوالهای تو ذهنم اضافه کرد :دی
خواهرم میگه: شاید میخواسته بهت شماره بده :)) :))
مامان که با افکار و احساس مادرانه اش تا ته حرف خواهرم رفت و تو خیال خودش من و Mr Bus رو تو سالن عروسی تجسم کرد اما یهو یادش اومد خیلی زشت میشه جلو فامیلش؛
 گفت نه دوماد اولیم مدیر فلان جا باشه و Mr Bus راننده :)) :))
از یک نگاه 4؛5 ثانیه ای کلی برداشت کردیم و خندیدیم
قصه ما به سر رسید/ Mr Bus و ثنا به هم نرسیدن :))

سلام ..

یکشنبه 11 دی ماه سال 1390

این مدتی که آپ نکردم اتفاق خاصی نیفتاده جز اینکه یه نی نی کوچولو به جمعمون اضافه شده و کلی دوسش دارم و عاشقشم.... 


اواخر آذرماه هم به خاطر یه سری مشکلاتی که چند سال هست داره اذیتم میکنه رفتم مشاوره و کمی آروم شدم و اونم مثل بقیه افراد منو دعوت به صبر کرد 6 سال صبر کم هستش ؟؟؟؟


دیگه کم کم دارم آماده میشم واسه امتحانات پایان ترم .. درس های این ترمم بی نهایت سنگین هستند .. با توجه به اینکه دوتا شغل همزمان هم دارم سنگینی درس ها رو بیشتر حس میکنم


ایشاالله که خدا مثل همیشه کمکم کنه و بتونم نمرات خوبی بگیرم ..


مادربزرگمم متاسفانه دیروز یهو قلبش درد شدیدی گرفت و بردیمش بیمارستان و الان تو CCU و تحت مراقبت هست ..


دیگه همینا ..  میگید آپ کن .. چیزی جز نا امیدی و ناله نبود بازم میگید آپ کن ؟




ما ایرانی ها ..

جمعه 20 آبان ماه سال 1390
این یادداشت رمزدار است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:

سرکار و درس

پنجشنبه 5 آبان ماه سال 1390
این یادداشت رمزدار است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:

فینال ...

دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390
این یادداشت رمزدار است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>