X
تبلیغات
زولا

تابستان 87

یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1389

چند روز پیش رفتم تو بلاگ نازی و دیدم آپش در مورد یه حادثه ای بوده که 7 سال پیش براش اتفاق افتاده .. دیدم بد نیست گاهی بعضی از  اتفاقات زندگیمون رو که باعث شده لطف خدا و فرصت دوباره ای رو که بهمون داده برای زندگی ثبت کنیم .. این آپ منم ثبت اتفاق 2 سال پیش هستش ...


تقریباً اخرای تابستون 87 بود .. بیشتر روزها سردرد داشتم .. چون از بچگی سردرد داشتم دیگه انقدر واسم مهم نیست که دنبالش رو بگیرم چون یه بار رفتم متخصص و چکاب کامل و خیالمون رو راحت کرد و گفت سردردهاش ریشه عصبی داره .. اما اون روزها من همش سردرد داشتم ..

کم کم داشت شدتشون بیشتر میشد .. دیگه مهر شده بود .. هرروز که من از کلاس میومدم سردرد داشتم .. خیلی بد بود . خیلی ..

مامانم طفلک فکر میکرد همیشه فشارم افتاده . چون از صبح تا شب کلاس داشتم .. همش برام آب قند و شکلات و پسته و اینا میاورد تا خوب بشم ..

دقیقاً یادم .. هروقت از کلاس میومدم لباسام رو در میآوردم و مستقیم تو تختم می افتادم و مامانم با یه لیوان آب قند میومد پیشم. ..

دیگه خیلی شدید شده بودند .. یادم وقتی دراز کشیده بودم و سردرد داشتم همیشه دستام از شدت درد میلرزید نمی تونستم حتی اس ام اس بزنم یا کاری کنم .

تا اینکه ..

یه شب بود که تقریباً حالم بهتر بود از شبهای قبل . به مامانم گفتم ..وقتی سرم روی بالشت میزارم شدت دردم چند برابر میشه .. مامانم گفت بزار ببینم سرت رو شاید زخمی چیزی باشه که میزاری روی بالشت درد میگیره ..

تا موهام رو بالا زد یهو تعجب کرد .. پشت سرم طرف راست یه قلمبه زده بود بیرون ..

خیلی تعجب کردیم .. تا مامانم میخواست دست به این قلمبه بزاره من از درد جیغ میکشیدم ..

قرار شد که بریم دکتر .. رفتیم دکتر خودم و عکس و اینا نوشت . فرداش از دانشگاه اومدم و رفتیم عکس گرفتیم و آزمایشات و اینا

بعدش که جوابا رو میخواستیم ببریم خیلی خیلی استرس داشتم خیلی ..

رفتیم مطب دکتر . از قبل هم دکترم گفته بود چون این ضایعه اومده بیرون چیز خطرناکی نمیتونه باشه .. اما خب هرکسی هم بود استرس داشت ..

رفتیم پیش دکتر و گفت یکی از غدد لنفاوی توی سرت ورم کرده و به رگ های عصبت فشار میاره و باعث درد میشه .. باید بری پیش متخصص ..

آدرس یه متخصص بهمون داد و گفت مورد تائیدم هستش .. برو پیش این .. دیگه طوری شده بودم که اصلاً نمی تونستم سرم روی بالشت بزارم . خیلی خیلی درد میکشیدم .

فردای اون روز وقت گرفتیم و رفتیم پیش متخصص . .اونم وقتی آزمایش ها و عکس رو دید نظر دکترم رو تائید کرد و گفت غده لنفاویت هستش .. گفت باید جراحی کنم چون این بیش از اندازه بزرگ شده و داره به رگ اعصابت فشار میاره ..

من خیلی ترسیدم خیلی . اما گفت نباید تعلل کرد و هرچه زودتر باید نوبت عمل بزنم برات .

فردای اون روز نوبت عمل واسم زد ..


** جریان عمل رو تو آپ بعدی منویسم این دیگه خیلی طولانی میشه و از حوصله شماها خارج