X
تبلیغات
رایتل

یک روز خیالی

چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389

امروز سرعت اینترنت کم شده .. منم گفتم آپ بکنم تا شاید سرعتمون اوکی بشه ..


دیروز تو وبلاگ یکی از بچه ها یه مطلب قشنگ خوندم .. یک روز خیالی رو ترسیم کرده بود .. البته اتفاقات اون روز زیاد دور از فکر و ذهن نبود که اسمش بشه رویا پردازی  :دی


منم تصمیم گرفتم این روز خیالی رو ترسیم کنم .. پس منم حالا زیاد دور از فکر و عقل ترسیم نمیکنم که بشه رویا پردازی ..


روز خیالی طبق تصور من :


صبح ساعت 7 از خواب بلند میشم .. بعد از خوردن صبحانه لباس میپوشم .. طبق معمول همیشه شک دارم که چی بپوشم :دی بعد از لباس پوشیدن موبایل و هندزفری رو بر میدارم و میزارم توی کیفم و میرم از مامانم خداحافظی میگیرم و میرم سمت در .. سوار ماشینم میشم ( یه ماشین دنده اتومات البته شاسی بلند نباشه ) سوار میشم و قبل از حرکت عینکم رو میزنم و خودم تو آینه ماشین یه براندازی میکنم و CD آهنگ های مورد علاقم رو میزارم و حرکت میکنم ..


مثل همیشه تند رانندگی میکنم و بعد میرسم دفتر محل کارم .. با همه سلام علیک میکنم و میرم پشت کامپیوترم میشینم .. کمی شروع به کار میکنم .. یکی از بچه ها میاد پیشم و از محیط کارش ناراضی هستش .. سعی میکنم آروم به حرفاش گوش بدم و بزارم خوب صحبت کنه و بعد با یه لبخند بهش قول میدم که به شکایتش رسیدگی کنم .. ( همیشه دوست دارم یه آدم خونسرد و با سیاست باشم که بتونم همه رو راضی نگه دارم ..)


بعدش کمی شروع به کار میکنم و نامزدم ( :دی ) بهم زنگ میزنه و ازم میپرسه وقت دارم که امشب شام رو باهم بیرون باشیم ؟ ( از اینکه به وقت و برنامه منم اهمیت میده خیلی خوشحالم .. نه اینکه از قبل برای شام امشب خودش برنامه ریخته باشه )

بهش میگم باید با مامان و بابام هماهنگ کنم و اگر برنامه ای نداشتن حتماً میام .. ازم میخواد که خودش با بابام هماهنگ کنه ( از جسارتش خوشم میاد ) 

بعد از چند دقیقه هم بهم زنگ میزنه و خبر اینکه برنامه شام 100% شده میده ..

خوشحال میشم .. البته به این هم فکر میکنم که چی بپوشم .

با یه انرژی مضاعف شروع به کار میکنم .. تو محیط کار هم خداروشکر هیچ مشکلی پیش نمیاد .. ساعت 3 میرم سمت خونه .. البته قبلش میرم آرایشگاه و به ابروهام یه سر و سامونی میدم بعد میرم خونه .. دوش میگیرم و پالتو و شلوار جینمو هماهنگ میکنم برای امشب با یه شال خوش رنگ ..

کمی آرایش میکنم و منتظر میشم .. از مامانم هم طبق عادتم چندبار میپرسم کاری داره یا نه ..

عطر میزنم اما خب شیشه عطرم رو هم دستم نگه میدارم تا وقتی رسیدم دم در دوباره بزنم :دی


میرم تو ماشین ..یک عدد نامزد خوشتیپ منتظرم . ( البته اخلاق و طرز صحبتش برام مهم تر )

میخوام خودش رستوران رو انتخاب کنه ( دوست دارم سلیقه اش رو محک بزنم ) رستوران مورد علاقه اش میریم .. جای خوبی هستش .. میشینیم و یه شام خوب میخوریم .در حین شام خوردن از وبلاگ و وبلاگ نویسی براش میگم .. خیلی خوشحال میشم وقتی میبینم اون هم تو این خط ها هستش و دوست داره یه وبلاگ مشترک و دوست های اینترنتی داشته باشیم ( از طرز فکرش بی نهایت خوشم میاد .. خیلی خوشحال میشم وقتی میبینم امروزی فکر میکنه و طبق فکر و ذهن جامعه داره پیش میره و این نکته برای من خیلی مهم هستش .. خیلی ... )

و بعد هم منو میرسونه خونه و میره ..

و بعد من میشینم امشب رو برای مامانم مرور میکنیم و به کمک تجربیات و صحبت های مامانم رفتار نامزد رو تجزیه می کنیم ..


خب دیگه فکر کنم کافی هستش از عالم خیال بیایم بیرون و بریم سرکار :دی

البته همه اینها یک روز خیالی بود اما نکاتی که توی پرانتز داشتم انتظارات من از آینده است یعنی چیزهای که دوست دارم واقعاً آینده ام اینجوری باشه .. حالا چه اونایی که شامل خودم میشد چه اونایی که شامل آقای نامزد خیالی میشد :دی

امیدوارم که بتونم زندگیم رو طبق خواسته هام پیش ببرم ..


به نظر من این یه برنامه جالب بود .. انتظارات خودمون میاد روی صفحه . خیلی دوست دارم این دوستان این کار رو انجام بدن :

باران  . من و هسملی . مینا ( احسان ) . نازی (نیما ) .

حالا اگر این دوستان هم براشون جالب بود انجام بدن ..